زمزمههای شب يلدا
ميخواهم بنويسم. از نامهپراني باد تا لمس آسمان و لبخواني دريا
به شرط سينِ سلام كه بهانه خوبي است براي عبور از هزار توي هزار و يك شب سكوت. به صفاي خاک نسوز آباده، هوا خيلي خوب است و حال همه ي ما خوبتر از هميشه؛ تازه شده شبيه صراحت خيزران جنوب كه صد البته به گيرايي غروب زيباي دزفول هم رسيده. و حتماً باور بكن كه من هم گاهي، هرازگاهي كه خدا در چشمانم حلول كرد و حرمت نان و نمك را مزه مزه كردم به دريا ميزنم و به سراغ آن پري دريايي ميروم كه يك شب در كمد پيدايش كردم و امروز هرچه گشتم اثري- رد پايي از او- به جز- يك مشت نمك- نديدم. انگار دريا به او زد. دريايي كه هر شب در تيلهبازي چشمانش به سراغ من ميآيد. تو هم اگر به سراغ من ميآيي حرفي نيست. بيا! فقط مراقب باش تا زير گدازههاي كلمات طور سينايم، اسير عصاي حضرت موسي نشوي. گفتن از ما بود و نشنيدن از شمايي كه گوشتان هميشه از اين دست حرفها پر است. حرفهايي شبيه پارسال نرگسهاي شهرتان كه از شدت برف و باران سرما خورده بودند و تب كردند و ناز چشمان بيمارشان تازه شده بود شبيه چشمان من كه طبيب خود را مدتهاست گم كرده در اين دياري كه مردمانش تنها شبيه تو ساليان دوري است به بهانههاي بنياسرائيلي دچار شده و فرسنگها آسمان از سفره خدا كناره ميگيرند و از دهانشان سير و پياز و عدس فرو ميريزد. و هنوز هم كه هنوز است ماشينهاي آخرين مدلشان با خر عيسي سر كروكي معبد آمون بد ميپيچد. ديگر با من از مهر نگو. من زاده ي پاييزم. همان پاييزي كه غربت غريبش را با تاول كفشهاي تو سهيم ميشود و در و من دارم از حوالي همين پاييز حرف ميزنم. لاي آخرين كتاب سوخته كه اسم من و تو را به اتهام غزلي ناتمام خط زده. بگذار باز هم به تكرار بگويم: من بد باران و بابونه را نميخواهم. من خستگي پاهاي صنوبر را آرزو نميكنم. من خاموشي چراغ اين خيابان را نميخواهم. بيرون دارد باد ميآيد. بوي سوختن پنجره را ببندم بهتر است! ستاره سهيل، پشت درگاه بسته پدرم، هنوز هم كه هنوز است عيار طلاي گيسوان بافته مرا با جواهرات كوه نور هم عوض نميكند. پدرم هنوز هم كه هنوز است برايم از آن دنيا گل بنفشه ميفرستد تا در باغچه بهاري حيات خانهمان عطرش را به شبهاي يلدا بفرستم و گيسوان بافته خود را با آن بيارايم. و من هنوز هم كه هنوز است دارم از حوالي همين پاييز حرف ميزنم كه عليالحساب پيشت باشد. سلام كه نام توست. اي دوست، اي آبيترين، اي سبزترين، اي سپيدترين، به چه نامي تو را بخوانم كه شايستهات باشد كه به حق، بزرگتر و زيباتر از آني. اي يار، اي يگانهترين يار، اي دورترين يار، اي نزديكترين يار، اي همراهترين يار، اي جاودانهترين يار، اي بخشندهترين يار، اي بخشايندهترين يار، چه بگويم كه تا لب وانكردهام تو خود داني كه در ضمير پنهانيام چه ميگذرد كه البلاءُ للولاء كه منم عاشق تو، هرچند كه بدم اما تو مرا ز حلقه بدان مشمار و از تقصيرات كرده و ناكرده من درگذر كه اگر غير اين باشد نخواهم لحظهاي ديگر از اكسيژن گرانبهايت را در كام جانم بچكاني و در لحظات بيكسي و سرشار از دلواپسي، سرم را بر شانههاي گرم خود گذاري و اشكهاي جاريام را با سخاوت دستان آبيات روانه درياها كني تا من در اوج تنهايي شبهاي يلدايي خود، بوسه بر ردّپاي جاودانه تو بر روي شن و ماسه ساحلي دلتنگ زده باشم. بگذر و بگذار در اين روزگار گذرا، اگر قرار بر اين است كه هابيل باشم؛ بهترين قرباني نفس خود را به پاي بخشش بيكرانت هديه كنم و اگر قرار بر اين است كه مريم باشم زيباترين مسيحا را بر لبهاي سرخ نجابت خود بدمم تا شاهد بلوغ طفل زيباي پاكدامني از جنس تو باشم و همترانه با زمزمههای شب یلدا اینگونه می خوانم: ربنا لا تزغ قلوبنا بعد إذ هديتنا وهب لنا من لدنك رحمة إنك أنت الوهاب [آل عمران - ۸] (پرودرگارا! دلهایمان را، بعد از آنکه ما را هدایت کردی، (از راه حق) منحرف مگردان؛ و از سوی خود، رحمتی بر ما ببخش، زیرا تو بخشندهای) … ربنا آمنا فاغفر لنا وارحمنا و أنت خير الراحمين [مؤمنون - ۱۰۸] (… پروردگارا! ما ایمان آوریدم؛ ما را ببخش و بر ما رحم کن: و تو بهترین رحمکنندگانی) … ربنا آتنا من لدنك رحمة وهيئ لنا من أمرنا رشدا [کهف - ۱۰] (… پروردگارا! ما را از سوی خودت رحمتی عطا کن، و راه نجاتی برای ما فراهم ساز) … ربنا افرغ علينا صبرا وثبت اقدامنا وانصرنا على القوم الكافرين [بقره - ۲۵۰] (… پروردگارا! پیمانهی شکیبایی و استقامت بر ما بریز؛ و قدمهای ما را ثابت بدار؛ و ما را بر جمعیت کافران پیروز بگردان) لولي مغموم تيپاخورده بود وقتي آمد كه خدا هرگز نبود بر بلنداي خيال صخرهها چتر بي باران ما را ميسرود غريب آينهها، آشنا نميخواهد دل شكسته بيادعا نميخواهد اگرچه زخمي اين روزگار وانفساست ولي براي زخم دل خود دوا نميخواهد به بيخيالي چشمان آبي دريا خدا فداي تو و بيقراري يلدا خدا به جاي خودش، آسمان و دنيا هم فقط درون دو چشم تو ميشود خوانا از تيلههاي غلتان هزاران شاعر، آواز آدمي را شنيديم كه روزي وزيدن ادراك معمّا را به « اسباب تردّد خردمندان» گره ميزد، تا دليل اينهمه «كوزهگر» و «كوزهخر» و «كوزهفروش» كه كم و كسرشان بسيار است را به يادمان آورَد. .................... بخوان به نام حضرت والاي عشق و جنون بخوان كه از غم دوري تو شدم مجنون بخوان كه تا ته دنيا شاهبيت من شدهاي بخوان به حرمت قرآن، به حرمت زيتون ...............................
دو سطر اول باران، نشان آي . لاو . يو براي خواب پرنده، گمان آي . لاو. يو براي خواب پرنده كه پنجره ديده دو چشم خسته او نردبان آي . لاو. يو
وزيد پنجره تا ناكجاي چشمانت شبيكه ماه درخشيد جاي چشمانت شبي كه رنگ سپيدش بهانهاي ميشد خدا به سجده درآيد به پاي چشمانت 
رهگذر خش خش برگهاي طلاكوب شده خود، پاي نرفتنت را به بلوغ و تكامل افتادگي و رهايي از نخوت خزان سپيدچشم بيحيا ميرساند.شعرهاي ديروزي من ..شهريور ماه مرده است و به ديدن ما نميآيد.








... 



با كدامين نگاهت در آن روز يك برش آسمان قسمتم شد
پـاكتر از مـسيحاي مـريم فـصل تهمت زدن نـوبتم شد


















| قالب ساز طراح قالب |


