تبليغاتX
زمزمه‌های شب يلدا
زمزمه‌های شب يلدا

مي‌خواهم بنويسم. از نامه‌پراني باد تا لمس آسمان و لب‌خواني دريا

موجاي عاشق و غريب آخر به ساحل رسيدن

قصه ي ما تموم شده كلاغا بالا پريدن

 

نمكدونو ساده زديم درست زير فانوس شب

چشماي خيس دريا رو بازم نوشتيم پاي تب

 

خواب بدي ديده بوديم شبيه موجاي غريب

پري دريا اون ورش گريه مي‌كرد خيلي عجيب

 

شكايتش نه از زمين نه از زمون بود به خدا

قلبش كمي ترك گرفت از پا به پاي نا خدا

 

تور ماهيگيريش عجيب خراشي ميزد توُ دلش

نمكدون هرزه ي شب آتيش مي‌پاشيد روُ دلش

 

بالا مي‌رفت، بارون نبود پايين مي‌رفت، امون نبود

قصه رو پر غصه نوشت با اشكي كه روون نبود

 

راست و دروغش بي‌گمون براش كه مرهم نمي‌شد

با يك كلاغ و چل كلاغ از غصه‌هاش كم نميشد

 

ابرا خجالت كشيدن سياه شدن، اما نشد

هفت آسمون تپيد ولي پري دلش كه وا نشد

 

اشكاي داغش همه رو آتيش ميزد قد خدا

از ماهي دريا تا اون مرواريدا و پريا

 

مرداب و گلخونه براش فرقي نمي‌كرد انگاري

زخم عجيب مرهمش براش شدش زخم كاري

 

پري نشست، دلش شكست پري پا شد چشماشو بست

به روي هرچي آينه تا سنگاي حقير و پست

 

پري خودش بود هميشه فرقي نداشت با ديگرون

فقط دلش شكسته بود از نا خداي مهربون

 

نفرين كه نه ... دعا مي‌كرد خدا رو هي صدا مي‌كرد

قاصدكاي خسته رو   توُ آسمون رها مي‌كرد

 

زمزمه‌هاي هر شب يلدا براش نون شده بود

اثبات پاكي شب يلدا رو اينطور مي‌سرود:

 

يلدا سياه، اما سپيد يلدا جون ما رو خريد

از دست سرد زخمي زمستون شوم پليد

 

چله‌نشين چشم اون آبي‌ترين فصل خداست

يلدا ميون اينهمه شبا تكه- چه با صفاست

 

كاشكي دل منو بياد يه شب از اينجا ببره

يلدا شب نجيب من ببين چشام خيس و تره

 

رهگذره دون مي‌پاشه كفترا رو بي هم نفس

يه عمري پنهون مي‌كنه گوشه ي زندون قفس

 

اگه يه وقت گل مي‌كاره گل كه نه. خاره به خدا

دستاي مادر زمين پينه‌داره از اين جفا

 

پشت هزار تبسمش كينه ي خنجر خوابيده

زنجيراي پشت كوه هم به روي دستاش تابيده

 

زنجير رو بافته پشت كوه اما نشوند توُ دل ما

بهونه‌هاي تازه شو  كشونده تا ساحل ما

 

رد پاي فرشته رو از كف ساحل مي‌كنه

شايد بياد به جنگ تو  با شعر و حرفاش يه تنه

 

يلدا نشه كم بياري جا نزني يه وقتيا

بعد خدا روي زمين اميد ما تو هستيا

 

پري كه جاش توي كمد هيچوقت نبوده مگه نه؟

نمكدون شكسته هم لباش كبوده. مگه نه؟

 

يلدا. پاشو كاري بكن شعله ي دست تو كجاست

قلب پريِ درياتون به زير ابراي سياست

 

اينهمه تاريكي چيه بوسه و لبخندي بيار

روُ  نقطه‌چين آبيِ دريا يه كم نمك بذار

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 20:56 به قلم فاطمه جهانباز نژاد| |

به شرط سينِ سلام كه بهانه خوبي است براي عبور از هزار توي هزار و يك شب سكوت.

هوا خيلي خوب است و حال همه ي ما خوب‌تر از هميشه؛ تازه شده شبيه صراحت خيزران جنوب. و حتماً ‌باور بكن كه من هم گاهي، هرازگاهي كه خدا در چشمانم حلول كرد و حرمت نان و نمك را مزه مزه كردم به دريا مي‌زنم و به سراغ آن پري دريايي مي‌روم كه يك شب در كمد پيدايش كردم و امروز هرچه گشتم اثري- رد پايي از او- به جز- يك مشت نمك- نديدم. انگار دريا به او زد. دريايي كه هر شب در تيله‌بازي چشمانش به سراغ من مي‌آيد.

تو هم اگر به سراغ من مي‌آيي حرفي نيست. بيا!

فقط مراقب باش تا زير گدازه‌هاي كلمات طور سينايم، اسير عصاي حضرت موسي نشوي. گفتن از ما بود و نشنيدن از شمايي كه گوش‌تان هميشه از اين دست حرفها پر است. حرفهايي شبيه پارسال نرگس‌هاي شهرتان كه از شدت برف و باران سرما خورده بودند و تب كردند و ناز چشمان بيمارشان تازه شده بود شبيه چشمان من كه طبيب خود را مدت‌هاست گم كرده در اين دياري كه مردمانش تنها شبيه تو ساليان دوري است به بهانه‌هاي بني‌اسرائيلي دچار شده و فرسنگ‌ها آسمان از سفره خدا كناره مي‌گيرند و از دهانشان سير و پياز و عدس فرو مي‌ريزد.

و هنوز هم كه هنوز است ماشين‌هاي آخرين مدل‌شان با خر عيسي سر كروكي معبد آمون بد مي‌پيچد.

ديگر با من از مهر نگو. من زاده ي پاييزم. 

همان پاييزي كه غربت غريبش را با تاول كفش‌هاي تو سهيم مي‌شود و در رهگذر خش خش برگ‌هاي طلاكوب شده خود، پاي نرفتنت را به بلوغ و تكامل افتادگي و رهايي از نخوت خزان سپيدچشم بي‌حيا مي‌رساند.

و من دارم از حوالي همين پاييز حرف مي‌زنم.

لاي آخرين كتاب سوخته‌ كه اسم من و تو را به اتهام غزلي ناتمام خط زده.

بگذار باز هم به تكرار بگويم:

من بد باران و بابونه را نمي‌خواهم.

من خستگي پاهاي صنوبر را آرزو نمي‌كنم.

من خاموشي چراغ اين خيابان را نمي‌خواهم.

بيرون دارد باد مي‌آيد.

بوي سوختن شعرهاي ديروزي من ..

پنجره را ببندم بهتر است!

ستاره سهيل، پشت درگاه بسته شهريور ماه مرده است و به ديدن ما نمي‌آيد.

پدرم، هنوز هم كه هنوز است عيار طلاي گيسوان بافته مرا با جواهرات كوه نور هم عوض نمي‌كند.

پدرم هنوز هم كه هنوز است برايم از آن دنيا گل بنفشه مي‌فرستد تا در باغچه بهاري حيات خانه‌مان عطرش را به شب‌هاي يلدا بفرستم و گيسوان بافته خود را با آن بيارايم.

و من هنوز هم كه هنوز است دارم از حوالي همين پاييز حرف مي‌زنم كه علي‌الحساب پيشت باشد.

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 12:54 به قلم فاطمه جهانباز نژاد| |

 سلام كه نام توست.  

اي دوست، اي آبي‌ترين، اي سبزترين، اي سپيدترين، به چه نامي تو را بخوانم كه شايسته‌ات باشد كه به حق، بزرگ‌تر و زيباتر از آني. اي يار، اي يگانه‌ترين يار، اي دورترين يار، اي نزديك‌ترين يار، اي همراه‌ترين يار، اي جاودانه‌ترين يار، اي بخشنده‌ترين يار، اي بخشاينده‌ترين يار، چه بگويم كه تا لب وانكرده‌ام تو خود داني كه در ضمير پنهاني‌ام چه مي‌گذرد كه البلاءُ للولاء كه منم عاشق تو، هرچند كه بدم اما تو مرا ز حلقه بدان مشمار و از تقصيرات كرده و ناكرده من درگذر كه اگر غير اين باشد نخواهم لحظه‌اي ديگر از اكسيژن گران‌بهايت را در كام جانم بچكاني و در لحظات بي‌كسي و سرشار از دلواپسي، سرم را بر شانه‌هاي گرم خود گذاري و اشك‌هاي جاري‌ام را با سخاوت دستان آبي‌ات روانه درياها كني تا من در اوج تنهايي شب‌هاي يلدايي خود، بوسه بر ردّپاي جاودانه تو بر روي شن و ماسه ساحلي دلتنگ زده باشم. بگذر و بگذار در اين روزگار گذرا، اگر قرار بر اين است كه هابيل باشم؛ بهترين قرباني‌ نفس خود را به پاي بخشش‌ بي‌كرانت هديه كنم و اگر قرار بر اين است كه مريم باشم زيباترين مسيحا را بر لب‌هاي سرخ نجابت خود بدمم تا شاهد بلوغ طفل زيباي پاكدامني از جنس تو باشم و همترانه با زمزمه‌های شب یلدا اینگونه می ‌خوانم:

ربنا لا تزغ قلوبنا بعد إذ هديتنا وهب لنا من لدنك رحمة إنك أنت الوهاب [آل عمران - ۸]

 

(پرودرگارا! دل‌های‌مان را، بعد از آن‌که ما را هدایت کردی، (از راه حق) منحرف مگردان؛ و از سوی خود، رحمتی بر ما ببخش، زیرا تو بخشنده‌ای)

 

ربنا آمنا فاغفر لنا وارحمنا و أنت خير الراحمين [مؤمنون - ۱۰۸]

 

(… پروردگارا! ما ایمان آوریدم؛ ما را ببخش و بر ما رحم کن: و تو بهترین رحم‌کنندگانی)

 

ربنا آتنا من لدنك رحمة وهيئ لنا من أمرنا رشدا [کهف - ۱۰]

 

(… پروردگارا! ما را از سوی خودت رحمتی عطا کن، و راه نجاتی برای ما فراهم ساز)

 

ربنا افرغ علينا صبرا وثبت اقدامنا وانصرنا على القوم الكافرين [بقره - ۲۵۰]

 

(… پروردگارا! پیمانه‌ی شکیبایی و استقامت بر ما بریز؛ و قدم‌های ما را ثابت بدار؛ و ما را بر جمعیت کافران پیروز بگردان)

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 1:37 به قلم فاطمه جهانباز نژاد| |

 

لولي مغموم تيپاخورده بود

وقتي آمد كه خدا هرگز نبود

بر بلنداي خيال صخره‌ها

چتر بي باران ما را مي‌سرود

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 20:15 به قلم فاطمه جهانباز نژاد| |

 

غريب آينه‌ها، آشنا نمي‌خواهد

دل شكسته بي‌ادعا نمي‌خواهد

اگرچه زخمي اين روزگار وانفساست

ولي براي زخم دل خود دوا نمي‌خواهد

 ...

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 17:43 به قلم فاطمه جهانباز نژاد| |

 

با كدامين نگاهت در آن روز             يك برش آسمان قسمتم شد

پـاك‌تر از  مـسيحاي مـريم              فـصل تهمت زدن نـوبتم شد

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 5:46 به قلم فاطمه جهانباز نژاد| |

 

به بي‌خيالي چشمان آبي ‌دريا

خدا فداي تو و بي‌قراري يلدا

خدا به جاي خودش‌، آسمان و دنيا هم

فقط درون دو چشم تو مي‌شود خوانا

                    

نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 3:7 به قلم فاطمه جهانباز نژاد| |

                     

از تيله‌هاي غلتان هزاران شاعر،

آواز آدمي را شنيديم كه روزي وزيدن ادراك معمّا را به « اسباب تردّد خردمندان» گره مي‌زد، تا دليل اينهمه «كوزه‌گر» و «كوزه‌خر» و «كوزه‌فروش» كه كم و كسرشان بسيار است را به يادمان آورَد.

....................

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 23:38 به قلم فاطمه جهانباز نژاد| |

 
 

      بخوان به نام حضرت والاي عشق و جنون

بخوان كه از غم دوري تو شدم مجنون

بخوان كه تا ته دنيا شاه‌بيت من شده‌اي

  بخوان به حرمت قرآن،  به حرمت زيتون

...............................

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 19:11 به قلم فاطمه جهانباز نژاد| |

 

دو سطر اول باران، نشان آي . لاو . يو        

براي خواب پرنده، گمان ‌آي . لاو. يو

براي خواب پرنده كه پنجره ديده              

دو چشم خسته او نردبان آي . لاو. يو

 

نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 0:5 به قلم فاطمه جهانباز نژاد| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت